تبليغاتX
يكي از همين روزها - دلهره
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
صبح قبل از سرك كشيدن خورشيد ، پر از دلهره شدم

پر از دلهره‌هاي سردو يخ بسته

پر از زيبايي است پروانه رها شده از پيله ، اما به چشم من پر از تاريكي است

پر از دلهره ام  براي كبوتري كه زماني جلد بود

پر از دلهره ام براي راننده تاكسي اي كه براي جاي پارك با مردي كه نمي دانست كيست دست به گريبان شد.

به اين مي انديشم آب كي پر از دلهره است

محمد صادق شعر مي گويد، براي او هم پر از دلهره ميشوم پر از دلهره‌هاي سرد و يخ بسته..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:17  توسط سارا.م  |