|
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
|
آهي از ته دل مي سوزاند، هر آنچه كه را در گنجه خاطرات به خاك افتاده بود
دوباره جان مي گيرد،
يادها،نام ها ،
كاش مي شد موميياي خاطرات را به باد داد......
دوباره جان مي گيرد،
حس لطيف دوست داشتن و دوست داشته شدن
دوباره جان مي گيرد،
اما بوسه مرگ اجازه نمي دهد