|
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
|
براي عروسكم و لبخندش
لالايي ميخواندم،
لبخند ميزد،
براي كار نكرده سرزنشش ميكردم
لبخند ميزد،
نوازشش ميكردم
لبخند ميزد،
نصيحتش ميكردم
لبخند ميزد
واي ، واي لبخندش و صورت هميشه خندانش
آبنبات هايي كه او هوس ميكرد،
اما قسمت من ميشد
دلتنگ شدم براي كودكي
براي شاديهاي بيبهانهاش...
آغوشم عروسكم را طلب ميكند
اما جايي نمانده .....