تبليغاتX
يكي از همين روزها - كودكي
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
دلم براي كودكي‌ام پر كشيد امروز

براي عروسكم و لبخندش

لالايي مي‌خواندم،

لبخند مي‌زد،

براي كار نكرده سرزنشش مي‌‌كردم  

لبخند مي‌زد،

نوازشش مي‌كردم

لبخند مي‌زد،

نصيحتش مي‌كردم

لبخند مي‌زد

واي ، واي لبخندش و صورت هميشه خندانش

آبنبات ‌ هايي كه او هوس مي‌كرد،

اما قسمت من مي‌شد

دل‌تنگ شدم براي كودكي

براي شادي‌هاي بي‌بهانه‌اش...

آغوشم عروسكم را طلب مي‌كند

اما جايي نمانده ..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:50  توسط سارا.م  |