|
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
|
براي عروسكم و لبخندش
لالايي ميخواندم،
لبخند ميزد،
براي كار نكرده سرزنشش ميكردم
لبخند ميزد،
نوازشش ميكردم
لبخند ميزد،
نصيحتش ميكردم
لبخند ميزد
واي ، واي لبخندش و صورت هميشه خندانش
آبنبات هايي كه او هوس ميكرد،
اما قسمت من ميشد
دلتنگ شدم براي كودكي
براي شاديهاي بيبهانهاش...
آغوشم عروسكم را طلب ميكند
اما جايي نمانده .....
برف ميتواند بهانه باشد ، اما دريغ از ما.....
زندگي مثل حركت يكنواخت ساعت ميمونه
وما عقربه بزرگهايم كه سنگين و آهسته ميرويم
خوشبختي هم مثل ثانيهشمار كه تندتند از كنار ما مگذره ....
و ما بهانه براي زندگي را در ميان اعداد بارها و بارها ميجوييم
خيلي به اين موضوع فكر كردم و براي همين چند وقتي ننوشتم