تبليغاتX
يكي از همين روزها
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
دلم براي كودكي‌ام پر كشيد امروز

براي عروسكم و لبخندش

لالايي مي‌خواندم،

لبخند مي‌زد،

براي كار نكرده سرزنشش مي‌‌كردم  

لبخند مي‌زد،

نوازشش مي‌كردم

لبخند مي‌زد،

نصيحتش مي‌كردم

لبخند مي‌زد

واي ، واي لبخندش و صورت هميشه خندانش

آبنبات ‌ هايي كه او هوس مي‌كرد،

اما قسمت من مي‌شد

دل‌تنگ شدم براي كودكي

براي شادي‌هاي بي‌بهانه‌اش...

آغوشم عروسكم را طلب مي‌كند

اما جايي نمانده ..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:50  توسط سارا.م  | 

برف ميتواند بهانه باشد ، اما دريغ از ما.....

زندگي مثل حركت يكنواخت ساعت مي‌مونه

وما عقربه بزرگه‌ايم كه سنگين و آهسته مي‌رويم

خوشبختي هم مثل ثانيه‌شمار كه تندتند از كنار ما مگذره ....

و ما بهانه براي زندگي ‌را در ميان اعداد بارها و بارها مي‌جوييم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:28  توسط سارا.م  | 

يك روزي دوستي به من گفت: حواست باشه با اين نوشته‌ها تو گرداب توهمات نوجوني نيوفتي .

خيلي به اين موضوع فكر كردم و براي همين چند وقتي ننوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط سارا.م  |