|
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
|

پر از دلهرههاي سردو يخ بسته
پر از زيبايي است پروانه رها شده از پيله ، اما به چشم من پر از تاريكي است
پر از دلهره ام براي كبوتري كه زماني جلد بود
پر از دلهره ام براي راننده تاكسي اي كه براي جاي پارك با مردي كه نمي دانست كيست دست به گريبان شد.
به اين مي انديشم آب كي پر از دلهره است
محمد صادق شعر مي گويد، براي او هم پر از دلهره ميشوم پر از دلهرههاي سرد و يخ بسته.....
يادمان باشد....شايد "يكي از همين روزها"يي در كار نباشد
آهي از ته دل مي سوزاند، هر آنچه كه را در گنجه خاطرات به خاك افتاده بود
دوباره جان مي گيرد،
يادها،نام ها ،
كاش مي شد موميياي خاطرات را به باد داد......
دوباره جان مي گيرد،
حس لطيف دوست داشتن و دوست داشته شدن
دوباره جان مي گيرد،
اما بوسه مرگ اجازه نمي دهد