تبليغاتX
يكي از همين روزها
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
  1. شنيدم‌ كه‌ چون‌ قوي‌ زيبا بميرد
    فريبنده‌ زاد و فريبا بميرد
    شب‌ مرگ‌ تنها نشنيد كه‌ موجي‌
    رود گوشه‌اي‌ دور و تنها بميرد
    در آن‌ گوشه‌ چندان‌ غزل‌ مي‌سرايد
    كه‌ خود در ميان‌ غزل‌ها بميرد
    گروهي‌ برآنند كاين‌ مرغ‌ زيبا
    كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد.
    شب‌ مرگ‌ از بيم‌، آنجا شتابد
    كه‌ از مرگ‌ غافل‌ شود تا بميرد
    من‌ اين‌ نكته‌ گيرم‌ كه‌ باور نكردم‌
    نديدم‌ كه‌ قويي‌ به‌ صحرا بميرد
    چوروزي‌ از آغوش‌ دريا برآيد
    شبي‌ هم‌ در آغوش‌ دريا بميرد
    تو درياي‌ من‌ بودي‌، آغوش‌ وا كن‌
    كه‌ مي‌خواهد اين‌ قوي‌ تنها بميرد

                                                                  دکتر مهدی حمیدی شیرازی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:45  توسط سارا.م  | 

 

برف، سفیدی که توذوق می زنه

برف حس شیرینی که همراه سردیش حس می کنی

دلتنگ برفم

دلم برف می خواهد اندازه یک برف بازی با دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط سارا.م  | 

پیش از آنکه بیایی من رفته بودم پیش از آنکه در فکرت جباب های ترحم شکل بگیرند و تمنای

بغضم را بشنوی من رفته بودم رفتم؟؟؟؟؟؟

!!!!!رفتم و حلول کردم در نطفه یک فکر سبز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:27  توسط سارا.م  | 

نفسم به شماره افتاده است که می آیی

و من خوشحال از اینکه آخرین خاطره از دنیای مادی هستی

اما!!!!!

غافلم تو هدیه ای دیگر داری!

دستانت سد نفس های به شماره افتاده ام است؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:40  توسط سارا.م  | 

خیلی هیجان زدم خیلی نمی دونم از کجا بگم

قرار فردا یک سری از دوستان دوره دبستان و ببینم

برای دیدنشون لحظه شماری می کینم

وای خدای من الان هر کدومشون برا خودشون کسی  شدن هر کی یک کار ای شده البته بگم خومم همین طور

دوستای قدیمو پیدا کردن مثل طعم خوب اناره

راستی یادش  به خیر

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم ترتیب یکجا نشسته

هر دستاهی هست خوشرنگ رخشان قلب سفیدی در سینه آن ......

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:20  توسط سارا.م  | 

15 مهر روز بخشایش و دوستی از جشن مهرگان در ایران باستان است

پس بیایید بهترین دوستانمان را پاس داریم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:10  توسط سارا.م  | 

این بارهم ارمغان باد برایم پوچ بود،

پوچ پوچ.....................

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:27  توسط سارا.م  | 

 خدا را به بزرگی اش

بهار را به شکوفه هایش

تابستان را به آفتاب و گرمای سوزانش

پاییز را به برگهای زردش

زمستان را به برف و سرمایش می شناسند

بزرگی، شکوفه ها، آفتاب و برف همه همه نشانه اند

من نشانه ام را گم کردهام زماتی نشانی ام مهربانی بود ،

زمانی دیگر عشق ورزیدن

و گاهی دیگر خنداندن و خندیدن

اما همه شان هیچ بود ،هیچ.......

نشانی ای دوباره می خواهم

نشان نشانی که دیگر هیچ و گم نشود

شما نشانی ام را می دانید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:24  توسط سارا.م  | 

پرواز تنها در میان ابر ها نیست

گاهی کافی است چشمانت را آرام ببندی

برای همیشه پرواز می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:9  توسط سارا.م  | 

  

  تسبيح     

من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي

مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي

از همين نغمه تاريك مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

جمع كن: رشته ايمان دلم پاره شده ست

من كه تسبيح نبودم ،تو چرا چرخاندي؟

                                                       نغمه رضائي

                                    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:17  توسط سارا.م  |